تبلیغات
زلف پریشان - من منتظرم رفیق

آی مهربان

پرسیده ام از خویش بارها

دلیل نبودنش را

در یادها

شاید اسیر تندباد زندگی بودن

دل خوش نمودن به ندبه ها ...

گریه ها ...

خواب ها ...

آری! آری! پرسیده ام از خویش بارها

تو چه كرده ای برای آمدن آقا روحی له الفداء

به چه می نازی مرد؟

بدین چینی بند خورده ی دل؟!

یا بدین سینه ی زنگار گرفته از حسرت ... از فراق ...؟!

به چه می نازی، به چه می نازی مرد ...

در فراز و فرود امواج سهمگین این پرسش ها

از درون سوخته ام بانگ گلو گرفته ای ندا می دهد هنوز:

به هیچ جز به همان دشتِ خون كه ز فراق اش گریسته ام ...

به همان چشمان كه بر جاده ی انتظار در سیلاب اشك به سفیدی كشیده ام ...

به همان دستان پینه بسته كه برای توصیف او تا فراسوی قلم را درنوردیده ام

به همان خاكستر سینه كه برای نبودن اش بارهای بار به آتش كشیده ام

من منتظرم رفیق

اگر چه نه چون «عزیز» به سیم و زر

ولی هم چون آن گوژپشت فقیر

به همان كلاف های به دست خویش تنیده ام

تمام بیابان های «كنعان» را دویده ام

آری! من منتظرم رفیق ...

                                     نویسنده: شب چراغ


برچسب ها: ادبیات مهدوی، ادبیات آیینی، ظهور، انتظار، موعود، منجی، مهدی، صاحب الزمان، جمعه های انتظار،

تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ