تبلیغات
زلف پریشان - در محبس بی گناهی

خدایا! خسته ام، خسته

برای خوردن یک سیب، به قدمت تاریخ محبوس ام

آخر این محبس دنیا که پر است از درختان سیب

سبز، زرد، قرمز

خدایا! چگونه باید ثابت نمایم

که سیب خوردن ام به شوق نزدیک تر شدن به تو بود

آخر مگر کمال عشق فنا شدن در معشوق نیست!

خدایا! روزگار برون ام دهشتناک است

و درون ام بیش تر

خدایا! من سال هاست که دگر سیب نمی خورم

حتا دلم هم هوای سیب نمی کند

... تمام قربانی هایم را برای رضای تو فدا می کنم

من سال هاست که از قابیل و فرزندان اش دوری گزیده ام

خدایا! اگر هابیل شدن به اخلاص و بخشیدن بهترین داشته هاست

من که با تمام داشته ام آمده ام

با وجودم ... با بودن ام

خدایا! دستان سرما زده ام را گرمای اجابت بخش

و لب های خشکیده ام را تا رسیدن به سرچشمه ی حیات یاری کن

حال بو کن ...

ببین ... ببین ...

«دهانم بوی سیب نمی دهد»1

                                              نویسنده: شب چراغ

______________________

1 این جمله را از نگاشته ی رهای گرامی (www.rahatarazraha.mihanblog.com) استفاده نموده ام.





طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: دنیا، آدم، حوا، نخستین گناه، دلتنگی، روزگار بی كسی،

تاریخ : شنبه 30 مهر 1390 | 10:52 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ