تبلیغات
زلف پریشان - در آرزوی تو

دلم شرمسار غیبت خویش است مولا ... !!! و اشکبار تنهایی حضور تو ... ای هزار و اندی سال بی یاور!!! ... فراق تو این شعر سحرانگیز خواجه ی شیراز را شعار روزگارم نموده است ... و کنون این جملات دلتنگی من و ابیات مرهم آفرین خواجه لسان الغیب رحمت الله علیه

«یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور»

وین دل افسرده باز آید به سامان غم مخور

بر مدار عشق گردد چرخ دوران غم مخور

«گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان غم مخور»

دیو دَد حاکم شده بر خانه ی ویران ما

از جفا سرها ز پیکرها جدا

لَمحه لَمحه ظلم و بیداد نُوی در جان ما

جای اَنفاس آتش جَهد از سینه خلق خدا

«حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور»

این همه عاشق که در امید یار

عرض و جان خویش کرده نثار

جمله می دانند که چون یک بوته خار

با چه سختی در کنار گل همی یابند بار

«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور»

هر کجا صاحب دلی ست گشته گرفتار قفس

یا که هم چو هیزمی افتاده در کوه قبس

ای امان کس ندارد درد کس

خالی شده میخانه ها از هم نفس

«دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور»

گر خزان نامردمی ها می دهد آزارمان

چون تو در شُرف طلوعی کی مرا ترسی از آن

هر دَمان تازه بلایی می رسد بی خانمان

از چه رو حیران شویم چون تویی ما را شبان

«ای دل اَر سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتی بان ز توفان غم مخور»

سنت حق را چنین بودست با اهل زمان

چون که سرکش می شدند می بست تومارشان

گفتمی با خود از چه رو بر نگیرد این ددان

پاسخم گفتا خواجه شیرین زبان

«هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور»

نویسنده: شب چراغ

 




طبقه بندی: چامه های شب چراغ،
برچسب ها: یوسف گمگشته، شعر مهدوی، ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 15 تیر 1390 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ