تبلیغات
زلف پریشان - صبح دمی بود و تو برخاسته بودی

صبح دمی بود و تو برخاسته بودی

وان موی پریشان به کمر آخته بودی

وان آب که به صورت زدی، از فرط لطافت

گویی دو سه شبنم به گل انداخته بودی

آن دو گیسوی مُجَعد که بهم بافته بودی

از بهر شکار دل ما ساخته بودی

چون تنگ دهانت پر از آن آب روان شد

کوهی ز قَبَس در دلم افراشته بودی

زان لمحه دگر هیچ ندارم به زمان کار

گویی که تو آن طرح زمان را ز جهان تافته بودی

نویسنده: شب چراغ




طبقه بندی: چامه های شب چراغ،
برچسب ها: عشق، شعر عاشقانه، وصف حبیب،

تاریخ : شنبه 31 اردیبهشت 1390 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات