تبلیغات
زلف پریشان - مرا ... !!!

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار، که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته‌ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگر تو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می‌مانم، تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشک بی گناه تو، روشن سازد یک امشب من

ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم

میان پرنیان غنوده بود

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم… ها

مرا ببوس

این بوسه وداع

بوی خون می‌دهد

ـــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــ

شاعر: حیدرعلی رقابی، متخلص به هاله (1366 ـ 1310)؛ (از دفتر «آسمان اشک»، نشر امیرکبیر، 1329)




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: مرا ببوس، حیدرعلی رقابی،

تاریخ : شنبه 5 فروردین 1396 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ