تبلیغات
زلف پریشان - تشنه حضور

چنگال خون ریز روزگار

عنان صبر از كف ام ربوده

و انوار خورشید امید را از آسمان زندگی ام زدوده

كجایی ای همراه همیشگی، ای مرگ!

هان! خبرت نیست

نكند زندگی گوی سبقت را از تو نیز ربوده

كاین آشفته ی بی انجام

سال هاست كز پایان خویش گذشته است

پایان زندگی

مگر نه همین جاست

در همین كورسوی غریبی كه مرد رنجور از تازیانه ی روزگار

هر شب خورجینی سرشار از شرمساری را

برای كودكان گرسنه اش قاتق نان می سازد!

آری مرگ!

زندگی سال هاست كه از پایان خویش گذشته است

در همین شوره زار انسانیت

در میان این بذرهای پوسیده عشق

كه در عالی ترین مرحله ی خود

هوس را به بار می آورند

و در اوج ادبیات عاشقانه خود

عاشق معشوق خویش را

در تخیل حاصل از بنگ و افیون به انتظار می نشیند

و نهایت محبت خود را به او

با پاشیدن قطرات اسید می نمایاند

آه ... این بار دیر آمده ای، ای همراه همیشگی، ای مرگ

ما مردگان متحرك سال هاست كه مرده ایم

دیگر از انسانیت ما چیزی نمانده است

جز تصویری شبه آلود و مترسك گون كه از سایه خود هم هراسان است

و در این میان

حضور تو برای مان نه انجام كه عین درمان است

آری، خوش باش ای مرگ!

تو دیگر همراه شوم زندگی نیستی

هیچ كس دیگر تو را شوكران مرگ نمی خواند

ای آب حیات!!!

... گلوی ام سال هاست، تشنه حضور توست

                                   نویسنده: شب چراغ


برچسب ها: زندگی، مرگ، نیستی، آرزو، استبداد، سیاسی بازی، انتظار،

تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1391 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ