تبلیغات
زلف پریشان - هنوز

هنوز نفس هایت، نبض نفس های من است

هنوز مُهر لب هایت، سجدگاه لب های من است

هنوز پهن دشت چشمانت، قبله گاه چشمان من است

هنوز دل سنگ ات، كعبه ی آمال من است

                          . . .

هنوز از بی خوابی تو، بی خواب می شوم

هنوز از بیماری تو، بی تاب می شوم

هنوز اشك دیدگانم، قاتق نان من است

هنوز سیل بنیان كن خاطره ها، قاتل جان من است

... راستی هنوز هستم

در همان كلبه ی محقر خویش

یادت هست؟!

همان جا كه همیشه به طنز می گفتی

ریه اش پر است از بوی غلیایی مُركبِ نقش بسته بر صفحه ی بی رنگ كاغذ

همان جا كه جای جای قدم هایت موج می زد از كاغذ و قلم و جوهر و اندیشه!

آری! عزیز

هنوز شغل شریف من نگاشتن است!

كار هر روزه ام از این نوشته بدان نوشته پر گشادن است

هنوز وقتی به كوه می زنم!

در كوله ام نان و پنیر و سجاده و كتاب می نهم

و ناگاه خنده ها و گفته های تو در گوش ام آماس می زند

های پسرك! این جا جای بهره بردن از طبیعت است

كجا جای لَم دادن و صفحات كتاب را درنوردیدن است!

و هنوز ... با آن كه ماه ها و سال ها گذشته است

گویی ذهن من در همان روزگار مانده است

و این یعنی ما هنوز باهمیم!

دیروز ... امروز ... همیشه

                      نویسنده: شب چراغ




طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: عشق، شیدایی، انتظار،

تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1391 | 05:32 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ