تبلیغات
زلف پریشان

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم؟ لعلم و والا گهرم!

ـــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــ

شاعر: سیدمحمدحسین بهجت تبریزی، متخلص به شهریار




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: شهریار، سیزده بدر، عشق نافرجام، شیدایی،

تاریخ : یکشنبه 13 فروردین 1396 | 02:49 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار، که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته‌ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگر تو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می‌مانم، تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشک بی گناه تو، روشن سازد یک امشب من

ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم

میان پرنیان غنوده بود

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم… ها

مرا ببوس

این بوسه وداع

بوی خون می‌دهد

ـــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــ

شاعر: حیدرعلی رقابی، متخلص به هاله (1366 ـ 1310)؛ (از دفتر «آسمان اشک»، نشر امیرکبیر، 1329)




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: مرا ببوس، حیدرعلی رقابی،

تاریخ : شنبه 5 فروردین 1396 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

دلم گرفته، هوای بهار کرده دلم

هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

رها کن از لبِ بام آن دو بافه گیسو را

هوای یک شبِ دنباله دار کرده دلم

بیا!بیا! که برای سرودن بیتی

هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

به هر تپش که نفس تازه می کند باری

مرا به زیستن امیدوار کرده دلم

کنون که آخر پیری! نمانده‌ دندانی

غزالِ خوش خط و خالی شکار کرده دلم

بخند! ای لبِ خونین! لبِ ترک خورده!

دلم شکسته، هوای انار کرده دلم...

ـــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــ

شاعر: سعید بیابانکی (از مجموعه شعر نامه های کوفی، نشر سوره مهر)




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: سعید بیابانکی، هوای بهار، بهار،

تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1395 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست

ذکر کمالات تو تذکرﺓ الاولیاست

مثنوی معنوی ست قصه ما که در آن

آخر هر ماجرا اول یک ماجراست

در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد

قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست

بوسه گرمی بده تا لبم اذعان کند

بین دو قطب رخت خط لبت استواست

باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت

شکر خدا که دلم گمشده در راه راست

ای نه چنین نه چنان در دل من هم چنان

عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست

 

شاعر: غلامرضا طریقی




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،

تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

اولین تیر که وندی به تیام یادت مند

یادته تیر تو چندی به دل مو تش وند

یادته که گودمت بی تو امیرم بخدا

بیو بنیر که چقد خاطره زم منده بجا

یادته مو گودمت برق تیات مون کشن

بیو بنیر که دیه تیامو بی تو نیگوشن

یادته بال تش چاله بیدیم من کشه ره

سیل آستاره اکردی و مو هم سیل تو مه

یادته هرس اوید ز دو ته توتیه کال

وقتیکه سی تو اخوندم مالکنون و دی بلال

یادته دستات نادی منه دستام و گدی

گرمی دستت هیچوقت تو ز دستام نبری

یادته باز یادته باز یادته باز یادته؟؟؟؟؟

گودی بی که نی برم زویر او برق تیاته

ولی رهدم ز ویرت تو تش نهادی به دلوم

جسم مو به ری زمین ولی منی زیرگلم

ـــــ   ــــــــــــــــــــــــــــــــ   ــــ

نگاشته منظوم جناب آقای اکبرعسکری

برای مطالعه دیگر کارهای ایشان این‌جا کلیک نمایید...

 




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: بختیاری، شعر لری، ادبیات بومی،

تاریخ : یکشنبه 11 بهمن 1394 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

زادروز بزرگ‌مردی که در بهار ایام (ربیع) زاده شد تا برای همیشه مسندنشین بهار انسانیت باشد، و پیام آور رحمت گردید تا باران، طراوت از او گیرد، بر شما مبارک باد

هفته وحدت گرامی باد





طبقه بندی: خبرهای شب چراغ ،
برچسب ها: ولادت پیامبر، هفته وحدت، آخرین نبی،

تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 04:49 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

برای دیدن ات تمام بیابان زندگی را دویده ام ... کجایی بهار زیستن ... سال هاست آفتاب حضور تو را هیچ چشمی لایق دیدن نیست ... بس که غلطانیم در روزگار دنیا زده ی خویش ... می دانم، می دانم، می شناسی ام! شیعه ی دوازده امامی ام! جمکرانی ام! کز فراق تو جان نداده از جان گرانی ام!!! ... این بار هم چون همیشه آمده ام از روی زیادی ام! ولی نه برای شفای درد پای مادربزرگ یا قبولی کنکور برادرم ... این بار  لبریز دردی نهانی ام، دردی به بلندای تاریخ زندگانی ام، این بار شفا می خواهم، ولی شفای زندگانی ام! که رفته است ز دست بی تو، ای تمام زندگانی ام، ای تمام زندگانی ام ... اربعین عشق بی امام عشق احرام بی طواف، وضوی بی نماز را ماند ...  خسته ام مولا خسته از این زندگانی ام. درین حصن و حصار نبودنِ خویش، دیگر تاب زندگی مان نیست، ای تمام آزادی ما ... خسته ام خسته ازین پندار زیستن، که بی تو جز به سراب نمی ماند!!! آری! خسته ام خسته از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردن

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری ...1

                                     نویسنده: شب چراغ

ـــــــــــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــــــــــ

1 شعر از مرحوم قیصر امین پور




طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: اربعین عشق، محرم، ادبیات آیینی، امام حسین، عشق، موعود، ظهور،

تاریخ : جمعه 21 آذر 1393 | 05:44 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

كوفه با سنگ در احساس چه فرقی دارد

زیر پایش گون و یاس چه فرقی دارد

گوهر اشك من و گندم افسونگر ری

در دل سنگی دسداس چه فرقی دارد

گلوی غنچه ی پژمرده و نای گل سرخ

آه! در ذهن كج داس چه فرقی دارد

عشق، بی پرده ی بی پرده مرا می خواهد

زره و كهنه ی كرباس چه فرقی دارد

نیستی مشتری یوسف اگر جان ندهی

كه كلاف نخ و الماس چه فرقی دارد

مادر عاشق شو و قربانی خود را بفرست

جعفر؟! عبداله و عباس ...؟! چه فرقی دارد

نه ...! مثل من آن ماه علمدار مرا

پسر فاطمه بشناس! چه فرقی دارد


سراینده: سید روح الله موسوی

منبع: كتاب خاموش محتشم، ص 178

ایام سوگواری حضرت اباعبدالله علیه السلام بر معتقدان مرام و رهروان راه شان تسلیت باد




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: محرم، عزاداری، ادبیات آیینی، اباعبدالله،

تاریخ : جمعه 2 آبان 1393 | 09:13 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

یك اتفاق ساده مرا بی‌قرار كرد

باید نشست و یك غزل تازه كار كرد

در كوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی كه فكر و ذكر دلم را دچار كرد

از ذهن من گذشت كه با سنگ می‌شود

آیا چه كارها كه در این روزگار كرد

با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار كرد

با سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی‌سرپناه‌ها همه را خانه‌دار كرد

یا می‌شود كه نام كسی را بر آن نوشت

با ذكر چند فاتحه، سنگ مزار كرد

یا مثل كودكان شد و از روی شیطنت

زد شیشه‌ای شكست و دوید و فرار كرد

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت

گنجشك‌های مفت زیادی شكار كرد

یا می‌شود كه سنگ كسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و به او افتخار كرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناكس و كس شرمسار كرد

ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ

این گونه گفت و سخت مرا بی‌قرار كرد:

تنها به یك جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین كه می‌شود آنگه چه كار كرد

 

شاعر: علی فردوسی




طبقه بندی: گزیده چامه های دیگران ،
برچسب ها: ادبیات متعهد، غزه، فلسطین، مظلوم انسان، کشتار غیرانسانی،

تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

من به جان آمده ام

زین روزگار سرما زده ی بی همه جیز

كه در آن هیچ كسی را به كسی كاری نیست

هیچ كس در اندیشه آزادی نیست

هیچ كس را خوی مهرورزی و وفاداری نیست

همه قَداره ی تقوا در دست

اَنبان ریا بر دوش

می درند چهره ی انسانیت خود را گوش تا گوش


                                      نویسنده: شب چراغ

 




طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: ظهور، موعود، اختلاس، دمكراسی، آزادی، عشق، انسانیت،

تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 | 09:52 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

جز یك نسب كه از تو به خود بسته چیستم

من آن چنان كه آل علی هست نیستم

اما مرا هم ای علی از خود مران كه من

تا چشم داشتم به حسینت گریستم

سروده ی مرحوم استاد شهریار

دیوان شهریار (چاپ موسسه انتشارات نگاه)، ج1، ص 626

زادروز ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر

 بر تمام عاشقان و پیروان نام و راه امیرمؤمنان علی علیه السلام مبارك و فرخنده باد





طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: عید ولایت، سیادت، تبریك، شهریار، روز پدر، ولادت امام علی،

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت 1393 | 08:13 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات
سال نو مبارك

فرارسیدن سال نو خورشیدی را به تمامی علاقه‌مندان فرهنگ و ادب ایران زمین، به ویژه پارسی زبانان عزیز، تبریك و شاد باش می‌گویم و سپاس‌گذار همراهی تمامی شما بزرگواران هستم. امید كه در سال جدید لحظه لحظه‌های روزگارتان قرین صحت و سلامتی و شادكامی باد.




طبقه بندی: خبرهای شب چراغ ،
برچسب ها: سال نو، تبریك، 93،

تاریخ : جمعه 1 فروردین 1393 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات
سیب زندگی


سیب را باید خورد

و به عریانی خود واقف باید گشت!

من تنی می خواهم از خاک!

تا بذر حیات

در تن ام سبز شود!

برگرفته از متن نمایشنامه «اگر به خانه من آمدی، برایم چراغ بیاور ...»



طبقه بندی: گزیده چانه های دیگران،
برچسب ها: سیب زندگی، حیات، آدم، حوا، زندگی، حیات دوباره،

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

تولد یافتم در سی و یكمین روز شهریور شصت و چهار

برابر با صبح شش محرم كه در آن نبود كشتن عاشق عار

كنون كه بیست و هفت بهار از زندگی خویش را خزان دیده و بگذشته می یابم، هرگز بر عمر رفته حسرت نخورده، و نخواهم خورد؛ چون مغموم بودن بر آنچه در اراده و اختیار آدمی نیست، كاری معقول نباشد. با این همه، نمی توانم بگویم كه دلتنگ گذشته نمی شوم، دلتنگ روزگار زیبای نوجوانی، روزگار ناب كودكی، گریه ها، خنده ها، قهرها و آشتی های كودكانه، آرمیدن در آغوش گرم و پر مهر پدر و مادر، ساعت ها گفت و گو و دعوا با عروسك ها، توپ بازی و خاله بازی و ... با دخترها و پسرهای همسایه، لذت غمبادهای نوجوانی، تمام آن لحظه های شاعرانه، شرح آرزوهای عجیب و غریب كودكانه، لبریز شدن از گفت و گوهای خداباورانه، مطالعه ی كتاب های كودكانه، قصه های شیرین از روزگاران دیرین، دزد مرغ فلفلی، جك و لوبیای سحر آمیز، علی بابا و چهل دزد، امیر ارسلان نامدار و هزاران هزار داستان دل انگیز و آبدار و بیش از همه و بیش از همه دلتنگِ

معصومیت از دست رفته ی كودكی ...

معصومیت از دست رفته ی كودكی ...

معصومیت از دست رفته ی كودكی ...

با این حال، گرچه هرگز حسرت گذر زمان را نخورده و نمی خورم، ولی از آن جا كه چگونگی گذران عمر تا حدود بسیاری به اختیار آدمی است، پیوسته دغدغه مند گذران عمر خویش بوده و هستم؛ و در این كشمكش پی در پی بسیار كوشیده ام كه خود، روزگارم را مدیریت نمایم، نه آن كه روزگار مرا!!! چون پیوسته این باور همراه من است كه تقدیر چیزی جز آنچه خود با اعمال و رفتارمان رقم می زنیم، نیست.

آری! امروز روز تولد من است ... و این یعنی نقطه نهادن بر یك سطر دیگر از داستان زندگی ... و دوباره قرار گرفتن بر سرخط زندگی، و این چرخ هم چنان می چرخد و می چرخد تا آن دم كه به سر آید این داستان!!!

آغاز سطر جدید زندگی را به همه ی كسانی كه چون من امروز برای بار دیگر بر سر خط زندگی خویش قرار گرفته اند، تبریك گفته و آرزومندانه آرزومندم كه سطر جدید را خواناتر و زیباتر از گذشته بنگاریم.

امید كه چنین باد!

                                                                    نویسنده: شب چراغ





طبقه بندی: چانه های شب چراغ،
برچسب ها: تولد، روز تولد، سالروز دوباره زیستن،

تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات
یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنة

ای بزرگ بانو، ای اختر تابناك، ای سپهر افلاك، این سطرهای ارادتمندی تقدیم تو باد

باده باده می دُرون خُم به جوش           

عالم هستی پُر از جُوش و خُروش

بار دیگر جبرئیل می به دست

از می لُطف الاهی مست مست

حُوریان در جلوه اما بی حجاب

هم چو یاقوتی رها در قعرِ آب

آسمان در انتظار واقعه کَف بر دهان

جُمله نیران در شعاعِ رُوی او گشته نهان

زُلفِ عصمت بار دیگر شانه شد

دُختِ احمد بار دیگر زاده شد

اشکِ شوق از چشمه ی چشمم جهید

پای دل از بند غم هایم رهید

جای مِسمار اندکی آرام شد

تیرگی تازیانه فام شد

صورت نیلی به سرخی می نشست

بند دستان ولایت می گُسَست

جُمله عالم از تطاول بی عنان

سَبزه و گُل سرکشیده تا میان

بُلبُل طبع ام به کوه و کوهسار

می جَهد از شاخه ای بر شاخسار

می سُراید دَم به دَم بیتی دگر

وان به پایان نامده گیرد ز سَر

این تسلسل تا قیامت پا به جاست

اهل عصمت نقطه ی آغاز ماست

روز دختر بر تمامی نیك دختران این سرزمین كه كمال خویش را به عیار انسانیت شان می سنجند نه میزان جمال شان مبارك باد، امید كه خداوند متعال پناه شان و حضرت معصومه سلام الله علیها رهنما و پشتیبان شان باد.

                                                                    نویسنده: شب چراغ



طبقه بندی: چامه های شب چراغ،
برچسب ها: شعر آیینی، شعر درباره حضرت معصومه، ولادت حضرت معصومه، زادروز حضرت فاطمه معصومه، ادبیات آیینی،

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 08:40 ق.ظ | نویسنده : شب چراغ | نظرات

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • وبلاگ شخصی | بن تن | قالب وبلاگ